انا لله و انا الیه راجعون

سال اول خوابگاه یه هم اتاقی داشتیم که بهش میگفتیم مازاد چون مازاد بر تعداد همه قبول کرده بودیم بیاد اتاق ما

خیلی بچه باحالی بود همیشه وقتی با باباش حرف میزد من فکر میکردم با دوستش حرف میزنه

تمام چیزایی که من از باباش یادمه یکی همین تلفنا بود که همیشه میگفتم مازاد محترمانه تر صحبت کن ولی اونقدر با باباش صمیمی بود که نمیشد

همیشه یادمه آخر هفته هایی که خوابگاه میموند یهو شب پیج میکردن مازاد ملاقاتی داری

میرفت دم در بعدش که برمیگشت دو کیسه پر چیپس و پفک میاورد باباش برامون میفرستاد

همیشه عاشق این لحظه ای بودیم که باباش میامد

اما حالا دیگه باباش پیش ما نیست

مازاد خندون گریه میکنه

و باباش پیشش نیست

دیگه هیچ وقت باباش بهش زنگ نمیزنه که صمیمی صحبت کنن من ازش بپرسم با دوستت حرف میزدی

دیگه هیچ وقت اگه بیاد یه شب خوابگاه ملاقاتی نداره که برامون چیپس و پفک بیاره

دیگه هیچ وقت ....

/ 8 نظر / 5 بازدید
jingo

خدا رحمتشون کنه ، متنتون هم خیلی تاثیر گذار بود

ر.ش

خدا هممونو رحمت کنه و بیامرزه مخصوصا بابای مازادو

مسعود

خدا رحمتشون کنه . نمیدونم خودش این وبلاگو میخونه یا نه ولی 3-4 خط اخرو اگه ببینه حالش گرفته میشه .

ر

خدا رحمتشون کنه، برای چی تصادف کردن؟!

ر.ش

نه خودش نمیخونه ایست قلبی گویا

آنا

وای راضیه خیلی قشتگ بود اشکمو دراورد کاش پیشش بودم الان[ناراحت]

ر.ش

خیلی خیلی غریب بود کاش میشد همه پیشش می بودیم

مهر

خدا رحمتش کنه. خیلی غم انگیزه