محله طرشت

امروز خیلی باحال بود از مترو که پیاده شدم ویدا رو دیدم بعدش از پله ها اومدیم بالا شیدا رو دیدیم

بعد رفتیم تره بار که بادمجونو پیاز بگیریم

اونجا دو تا پسره داشتن با آقا تره باریه قسمت پیاز سیب زمینی حرف میزدن دیدیم که اااااااااا بچه های یاریگرانن سلام احوال پرسی کردیم و اینا

بعدش یکی اونور تر داشت هندونه میخرید دیدیم ااااااااا دوست همشهریمونه

خلاصه هی آشنا دیدیم یاد محله های قدیمی شهرمون کردم که همه همو میشناسن

خیلی حس خوبیه که احساس آشنایی داشته باشی نه غربت و اینا

خلاصه اینجوریا دیگه

/ 4 نظر / 4 بازدید
مهدی

با سلام انجمن وبلاگ نویسان ایران آغاز به کار کرد (www.webnavaz.com). مدیر گرامی برای اینکه افراد بیشتری با نوشته های شما آشنا شوند می توانید مطالب خود را در سایت وب نواز هم منتشر نمایید. همچنین می توانید در مسابقه وبلاگ های برتر نیز شرکت کنید. برای گرفتن نام کاربری و رمز عبور به قسمت ثبت نام وبلاگ نویسان در منوی بالای سایت مراجعه بفرمایید.

مسعود

کاملا این حس رو میفهمم یه اینجور روزی واسه من تا تهش خوب میره ادم حس میکنه زنده اس . البته من همزمان احساس غرور هم میکنم در حد ترکیدن .

ر.ش

بعدش به من میگن مغرور عجب دوره زمونه ای شده ها

مسعود

غرور ما سینوسیه میاد و میره . ولی شما دی سی هستین . الی الابد .[چشمک]